
جوانی بود که همیشه یاد خدا بود ، پدر و مادر که او را می دیدند به او احترام نمی گذاشتند و همیشه ناراحتی ایجاد می کردندxa0 موقعی بود که قرآن می خواند - mother به او : خدا شفات بده جوان هم اعتقاد داشت که صفات خداوند عبارت است از xa0هوالشافی - هو الرزاق - هو الباقی -xa0xa0 الرحمن - الرحیمxa0 حدیث : ( حرمت مومن بالاتر از حرمت کعبه است )...
ادامه مطلب
پسر جوانی بود که داخل مسجد رفت و دیدگانش به کسی افتاد که مسعول مکبرا بود به او گفت : مکبری کنم او هم همین الان برو مذکر رفت و یک یا چند دفعه شد که این امر را تکرار کرد بعد از سپری شدن روزهایی اون شخص مسعول مکبرا به جوان برگشت گفت مسجد قوانین دارد عبا بیار و بعدش مکبری کن جوان فراهم کرد و بعدش اومد داخل مسجد مکبری می کرد و اصلا به یاد جوایز نبود شبی بود که پسر جوان حضور پیدا کرد در خانه خدا و پیر غلامی گفت : پیش نماز میگه مکبری نکن و بعد از اتمام فریضه الهی جوان محل را ترک کرد و نزد امور فرهنگی ر...
ادامه مطلب