در گذشته جوان یاد خدا می کرد و به مسجد می رفت یک شب به خانه پدربزرگ رفت اونجا که رسید پدربزرگ به او : بیا بشین صحبت کنیم شروع به صحبت کرد خطاب به جوان اون موقعی که می خواستم برم حج تمتع نزد مرجع تقلید بودم تسویه کردم الان موقع اذان مغرب هست مسجد میای بریم یه حافظ کل قرآن میاد جوان هم گفت پدربزرگ بریم و موقعی رسیدند نماز جماعت تشکیل شده بود در حال خواندن نماز ، جوان قبل از اتمام نماز کمی خاشع ( قد افلح المومنون الذین هم فی صلاتهم خاشعون ) پدر بزرگ چونه ی جوان را محکم به بالا برد و فریضه الهی به پایان رسید امیراحمدبیگی...
ما را در سایت امیراحمدبیگی دنبال میکنید
برچسب: داستان,داستان خیانت,داستان کوتاه,داستان عاشقانه,داستان های کوتاه,داستان به انگلیسی,داستان فیلم فروشنده,داستان های عاشقانه,داستانهای واقعی,داستان کودکانه, نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 8:08